استعداد انجام کارهای تکراری و یکنواخت

 

چند ماه پیش بود که قرار شد دو کیلو زعفرون نگین رو به یکی از کشورهای اروپایی صادر کنیم. بعد از اینکه این محموله به دفتر شرکت رسید اون رو به دقت بررسی کردیم و متوجه اندک آشغال های ریزِ داخلش شدیم. رییسم گفت: میری فلان جا این رو بهشون میدی و تمیز می کنن و دوباره میاریشون. چند لحظه گذشت دیدم به چشمام خیره شده و داره به یه چیزی فکر می کنه. شستم خبردار شد که باز یه برنامه جدید برام داره. برداشت گفت اصلا ولش کن فردا وسایلش رو میارم خودت توی شرکت تمیز می کنی!     جااان؟ من؟ من تمیز کنم؟ فردا از راه رسید با دو تا سینی آلومینیومی و یه چیز شبیه قلم موی نقاشی و یه دونه موچین. گفت بیا اینجا. رفتش خیلی به دقت روی صندلی نشست. دو تا سینی رو روی میز گذاشت و با یه ژست رئیس موابانه و کاربلدانه، انگار که سال ها در پستوی خونه و زیر پله به زعفران تمیز کنی مشغول بوده نشست. یه نگاهی بهم انداخت تا مطمئن بشه که حواسم بهش هست. شروع کرد. پلاستیک دو کیلویی زعفرون که با توجه به کیفیت بالایی که داشت حجمش خیلی زیاد شده بود رو روی میز گذاشت و یک مشت بزرگ از اون رو به نرمی برداشت. گفت. ببین خیلی آروم، خیلی آروم زعفرون ها رو بر میداری جوری که نشکنه. ببین نشکنه ها. نمی خوام لِه شده و شکسته شکسته شده بهم تحویل بدی. خوب دقت کن ببین من چیکار می کنم. آروم زعفرون ها رو روی سینی الومینیمی که قبلش به دقت تمیزش کرده بود ریخت. موچین رو برداشت و ذره ذره با موچین شروع کرد به جدا کردن اندک آشغال هایی که دیده می شد. دوباره یه نیگا بهم کرد گفت یاد گرفتی؟ دیدی؟ میخوام خیلی تمیز آشغال هاشو جدا کنی و تمیز تمیز تحویلم بدی. ببین زعفرون ها رو نشکنی ها؟ نریزیشون رو زمین یه وقت. نیام وزن کنم ببینم نصفشون رو با آشغال ها ریختی بیرون! سرگرم همین نق زدن ها بود که دیگه خودشم خسته شد و خواست از جاش بلند بشه. تا اومد بلند بشه آستینش گیر کرد به سینی و همه زعفرونهای داخلش با سینی چپه شد روی زمین. من که داشتم از خنده زمین رو گاز می گرفتم ولی خب خیلی به خودم فشار آوردم که قهقه نزنم. دیگه هیچی نگفت و مستقیم رفت اتاق خودش. منم به بدبختی نشستم این زعفرون ها رو از روی زمین جمع کردم؛ البته خب بذار یه اعترافی بکنم که از اینکه مدیرم با اون همه ادعا و اون ژست کاربلدی اینجوری گند زد، خیلی ته دلم خنک شد! بگذریم. خب دیگه نشستم پشت میز و شروع کردم به تمیز کردن. نیم ساعت اولش جذابیت داشت و به دقت تمیز می کردم ولی رفته رفته دیگه این تکراری بودنش داشت روی اعصابم میرفت. وقتی به ساعت اول رسیدم دیگه کم کم داشتم زیر لب غرولند می کردم و به خودم و خودش و زمین و زمان، انواع و اقسام فحش های خشک و آبدار رو نثار می کردم. حدود پنج ساعتی طول کشید؛ تازه خیلی شلخته هم تمیز کردم چون دیگه از یه جا به بعد احساس می کردم چشام داره سیاهی تاریکی میبینه و اینقدر گردنم رو پایین گرفته بودم یکم حالت تهوع هم داشتم. ولی خب با همین حال رنجور، داشتم به این فکر می کردم که این بندگان  خدا که هرروز کارشون اینه چقدر آستانه تحمل بالایی دارن. تصور کن یک کار ثابت و تکراری رو بتونی چند ساعت و حتی چند روز و شاید ماه و سال انجام بدی. واقعا به نظرم اینم واسه خودش استعدادیه؛ شغل های زیادی می تونه وجود داشته باشه که نیاز به این استعداد دارن. کسی که توی نونوایی کار می کنه و خمیر میگیره یا کسی که نون رو داخل تنور میذاره؛ کسی که باید چند تا قطعه رو کنار هم قرار بده و مونتاژش کنه.  شاید اون اوایل کار یکم نیاز داشته باشند تا برای یادگیری این مهارت زمان صرف کنن اما بعد از یه مدت دیگه کاملا روی غلتک میوفتن و باید یه کار ثابت رو دایما انجام بدن. فکر می کنم اینم یه استعداد باشه که بتونی بدون خوددرگیری یه کاری رو پشت سر هم تکرار کنی.

 

دیدگاهتان را بنویسید