بدخوابی

خوش به حالتون اگه از اون آدمایی هستین که شبا تا سرتون رو میزارین روی بالشت در کسری از ثانیه خوابتون می بره. تصور کنید که تموم فکر ها منتظرن تا من سرمو بذارم روی بالشت، اون موقع نامردا همه با هم در یک همکاری چندجانبه یه دفعه به شکل خصمانه ای بهم حمله ور میشن و تا تکلیفشون رو مشخص نکنم دست از سر کچل شده ی من که دیگه تازگی واقعاً هم کچل شده بر نمی دارن. ولمون کنید بابا دیگه اَه. تازه این وقتی هست که تنها می خوابم و هیچ جنبنده ای در اطرافم نیست. وای به حال روزی که بخوام توی جایی باشم که چند تا موجود زنده دیگه هم حضور داشته باشن. عمداً واژه موجود زنده رو استفاده کردم. وقتی به گذشته بر می گردم شب هایی رو به یاد میارم که به خاطر وجود سوسک، موش، زنبور عسل، پشه و مگس نتونستم بخوابم. من هر جا که باشم و بخوام بخوابم تا موقعی که هر موجود زنده ای در اطراف من به هر شکل تردد می کنه از خوابیدن به طرز اسفناکی عاجز خواهم شد، یعنی تا موقعی که مطمئن نشدم همه در اطرافم در کمال صحت و سلامت در خوابِ ناز نیستند من خوابم نمیبره.

 تصورکنید می خوام بخوابم بعدش یکی کنارم توی رختخواب غلت میزنه و خوابش نمیبره، منم خوابم نمیبره. برق روشنه خوابم نمیبره. کسی کنارم حرف بزنه خوابم نمی بره. کسی لپتابش رو روشن کنه و با مُوس هِی وَر بره و صدای چیلیک چیلیک مُوس بیاد خوابم نمیبره. به موسیقی گوش بده و صدای موسیقی از توی هندزفری بیاد بیرون خوابم نمیبره. اگه صدای همسایه بغلی به لطف دیوارهای نازک بیاد خوابم نمیبره. اگه کسی نصفه شب بیدار بشه و سر و صدای کوچیکی تولید کنه از خواب می پرم و بعدش باز خوابم نمیبره. اگه قراره فردا یه کار مهمی انجام بدم و نیاز باشه که شب قبلش خوب بخوابم دیگه اصلاً خوابم نمی بره. واای خسته شدم دیگه. اصلا الان که این رو می نویسم و بعدش باید برم بخوابم بازم خوابم نمیبره! زجرآورترین نوع نخوابیدنِ من هم وقتی هست که کسی کنارم خُر خُر کنه؛ مخصوصاً به شکل ناموزون و غیرمعمول و غیر ریتمیک با فرکانس های تکرارِ نامشخص، در این حالت علاوه بر اینکه خوابم نمی بره مجبورم برای قطع این صدای ناهنجار به دفعات متعدد تا دست یابی به سکوتِ کامل به شکل مارموزانه ای دستم رو به زیر بالشت فرد خاطی ببرم و با تکانِ ناگهانی و سریعِ بالشت وی به امید تغییر پوزیشن خواب او و یا بیداری مقطعی فرد قربانی بنشینم! بعضاً دیده شده در صورت فاصله زیاد با فرد خاطی، از جای خود برخاسته و با یک یورشِ ناگهانی دست یا پای قربانی را لگد کرده و با گفتنِ: آخْ ببخشید می خواستم برم آب بخورم پام خورد بهت! دوباره به رختخواب بازگشته و تا قبل از آغاز دوباره صداهای ناهنجار تلاش های خودم را برای فرو رفتن در خواب شبانه انجام می دهم.

حالا ای کاش فقط به یک دو ساعت نخوابیدن ختم بشه. بارها شده که این شب زنده داری های اجباری و غلتیدن های مکرر و چرخاندن های چند درجه ای بالشت در راستای محورهای ایکس و وای و زِد تا موقع طلوع صبح ادامه پیدا می کنه. حالا دیگه چجوری باید از طلوع صبح لذت ببرم؟ بیشتر وقتا طلوع آفتاب برای من شده نماد خستگی، نخوابیدن ها، تا صبح توی پتو و لحاف غلتیدن ها و سر درد های روز بعد و دیگه نمیشه ازش لذت برد.

پاسخ دهید