فراغت از تحصیل، آماده شدن برای سربازی و اولین نشانه های بیماری

پیش نوشت: ابتدا بهتره همین جا بگم که به دلایل مختلف ترجیح میدم اسم هیچ پادگان یا منطقه یا ارگانی که در اون خدمت کردم رو نیارم.

حدود تیرماه سال 94 بود که بالاخره با کلی بدبختی و زجر و شکنجه تونستم مقطع ارشد را بعد از 6 ترم آزگار تمام کنم. کلا بر خلاف زمان کارشناسی که خیلی درس می خوندم مقطع ارشد رو به خوش گذرانی و تفریح و اتلاف وقت گذراندم. شاید همان موقع به نتیجه رسیده بودم که درس خوندن و مخصوصا دانشگاه رفتن جز اتلاف وقت و پول و جوونی، در آینده هیچ نتیجه ای برای من نداره. ولی خب جرات انصراف نداشتم و خیلی می ترسیدم. شاید اگه می خواستم به ترسم غلبه می کردم و جسارت به خرج میدادم باید همون ترم دو که رشته مهندسی مکانیک قبول شدم و کلی به خاطر ناتوانی در درس نقشه کشی صنعتی در تجسم سه بعدی اجسام مشکل داشتم میبایست انصراف میدادم و میرفتم سراغ رشته تحصیلی دیگه. تنها مزیت خوندن ارشد ام بی ای برای من این بود که دیگه خدا رو شکر مهندس اونم از نوع مکانیکش نیستم و از شر هر نوع استاتیک، دینامیک، توربوماشین و کلی درس عذاب آور که فقط برای من یادآور استرس و بی خوابی ها و نفهمیدن ها میشه دیگه راحت شدم و دیگه مجبور هم نیستم به شغل های مرتبط با اونا هم فکر کنم و به قول استاد عزیزم در دانشگاه، دیگه دلم نمی خواد با برنولی پول پارو کنم (اگه تا حالا اسم برنولی به گوشتون نخورده اصلا نگران نشین و می تونید خوشحال نیز باشید). آها ببخشید اصلا قرار نبود راجع به دوره کارشناسی حرف بزنم ولی خب چیکار کنم خیلی دلم خونه.
خب میگفتم، فارغ شدم از تحصیل و دیگه خودمو آماده کردم تا برم سربازی. دفترچه رو فرستادم و قرار شد تا در دی ماه 94 سربازی من شروع بشه. حدود چهار پنج ماهی هر چی تلاش کردم امریه بگیرم نشد (منظور از امریه یعنی به جای خدمت با لباس نظامی و در محیط های نظامی، فقط یک دوره دو ماهه آموزش های نظامی رو میبینی و بعدش در سازمانی که شما رو به عنوان کارمند خودش به خدمت گرفته، با حقوق خیلی پایین تر کل خدمت سربازی رو در اونجا میگذرونی). البته چرا دروغ! یه جا شد ولی اونقد تنبلی کردم یه هفته دیر رفتم و به خاطر همین چند روز تاخیر یکی دیگه جایگزین من شد و اینم پرید. هرچقدر هم تلاش کردم دیگه نتونستم موقعیت مشابه دیگه ای پیدا کنم. حدود اواسط آذر ماه سال قبل بود که معلوم شد کجا افتادم برای آموزشی. همونجا بود که یاد یه جمله افتادم. یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، ….  اینقدر دانشگاه رو طولانی کردم تا سربازی نرم ولی خب بالاخره این سربازی یَقمو گرقت. دیگه خودمو آماده کردم تا برم. طبق اخبار رسیده به نظر می رسید که خدمت اینجانب با چالش های زیادی رو به رو خواهد شد. فکر می کنم همه اونایی که تا حالا سربازی رفته باشن همین الآن می تونن بگن من احتمالا کدوم ارگان خدمت کردم!
حدود یک ماه قبل از اعزامم من دچار مشکلات بینایی شدم. یه اتفاق عجیب افتاد. من خط های راست رو کج میدیدم! یه چند روز اول فکر می کردم که شاید به خاطر این باشه که شبا توی تاریکی با گوشی کار میکنم و چشمام یکم حساس شده. اما…

 

دیدگاهتان را بنویسید