مرخصی ها در سربازی

در دوران آموزشی در خوش بینانه ترین حالت اگر قرار بود مرخصی بهمون بدن از پنج شنبه عصر شروع می شد و تا شنبه ساعت 5 صبح ادامه داشت که این حداکثر میزان خودش بود. گرفتن مرخصی در دوران سربازی و علی الخصوص آموزشی از اوجب واجبات بود، حتی چند ساعت؛ چون فشارهای روانی به حدی بود که من فقط آرزو داشتم پامو حتی برای یک ساعت هم که شده بیرون بذارم و برگردم. یادم میاد یه بار سه هفته پشت سر هم بهمون مرخصی ندادن. هفته سوم که شد همه منتظر بودیم دیگه این بار حتی شده برای چند ساعت بهمون اجازه بدن تا بریم بیرون. اما در اوج ناباوری فرمانده یه دفعه گفت که این هفته هم دستور رسیده که شما از مرخصی محرومید. وای انگار دنیا روی سرمون خراب شده بود. من که یه گوشه کِز کرده بودم و مثل همیشه با کسی صحبت نمی کردم. یه دفعه دیدم حدود چند نفر رخت و لباس های مهمونی پوشیدن و با یه لبخند ملیح بر لب و با ذکرِ “ما که رفتیم نگران، تو بمان و دگران” (البته اینقدر مودب نبودند که دقیقا همین کلمات رو استفاده کنند) از جلوی ما دارن رژه میرن و  بعله، این دوستان عزیز ما به واسطه روابطی که با هر یک از فرمانده ها داشتند می تونستند مرخصی بگیرند ولی ما نه. دقیقا توی همین لحظه وقتی این شرایط رو دیدم اشک توی چشمام جمع شده بود و اگه می خواستم دهن باز کنم قطعا بغضم می ترکید و مثل یک بچه دو ساله باید وسط آسایشگاه زار زار گریه می کردم که خدا رو شکر نترکید (یه بار خیلی بدجوری این بغضه ترکید و حالا شاید گفتم کجا و چه جوری، چون خیلی آبروریزیه اگه بگم). روز بعد فرمانده اومد گفت اینایی که برای مرخصی رفته بودن، از بالا دستور رسیده بود و من نمی تونستم مخالفت کنم. کتابچه (کتابچه سربازی یه کتاب کوچکی استت که در اون برخی مقررات و قوانینی و آموزش های مفید! در اون قرار داده شده و همیشه باید توی جیبت باشه) رو که همتون خوندین دیگه. درسته؟ خودتون میدونید لغو دستور جرم هست و من اگه مخالفت کنم باید برم آب خنک بخورم. یعنی منطق  در این حد بود.

بعد از دوران آموزشی هم وقتی توی پاسگاه بودی معمولا با توجه به محل خدمتت و نیروهایی که در اون محل مشغول خدمت بودن میزان مرخصی تعیین می شد. مثلا اگه داخل ستاد فرماندهی در داخل شهر بودی 80 به 15 بود؛ یعنی 80 روز خدمت می کردی و 15 روز مرخصی بودی. میرفتی داخل هنگ می شد 60 به 15؛ و اگه دیگه محل خدمتت پاسگاه های مرزی بود میشد 45 به 15.

همین طور که دیدین به خاطر تقاضای زیاد برای رفتن به مرخصی، فرمانده ها از این اتفاق به عنوان اهرم فشار استفاده می کردن تا به هر نحوی شده سربازها رو مجاب به اطاعت از دستورات بکنند. مخصوصا در دوران آموزشی به سختی مرخصی میدادند و به خاطر هر مساله بی ربط و با ربطی شما می تونستید لغو مرخصی بشین. مثلا اگر گروهان توی مراسم صبحگاه بی نظمی می کرد یا به خوبی رژه نمی رفت یا ادای احترامات رو درست انجام نمیداد یا بی توجهی می کرد به دستورات مافوق، کلِ گروهان لغو مرخصی می شدند. بعضی وقتا هم به دلایل فردی شما لغو مرخصی می شدین. مثلا من خودم به خاطر ناخن بلند بیشتر از یک بار مرخصیم لغو شد چون من نمی دونم چرا رشد ناخن هام از موهام بیشتره. تصور کنید به امید مرخصی آخر هفته هستی بعدش یه دفعه فرمانده همه رو جمع می کنه و می گه می خوام مو و ناخنتون رو نیگا کنم. درست مثل کلاس اولی ها دستامون رو میاریم جلو و فرمانده میاد تک تک ناخن ها را چک میکنه و اسم اونایی که ناخن هاشون بلنده رو می نویسه تا آخر هفته بهشون مرخصی نده. حالا وضعیت بهداشت فقط ناخن و مو نبود. گاهی وقتا فرمانده در یک حمله غافلگیرانه همه رو تو محوطه پادگان توی جِزِ گرما جمع می کرد و می گفت همه لباس هاتون به جز لباس های زیر رو در بیارین و کنارتون بزارین. بعدش میومد نیگا می کرد ببینه کدوم یک از سربازها از لباس زیرهای مخصوص که خودشون تهیه کرده بودند استفاده نکرده و اسماشون رو می نوشت. بعدش می گفت حالا لباس زیرهاتون رو هم در بیارین و کف دستاتون رو بچسبونین پشت سرتون (نمی دونم اگه کسی از بیرون به این صحنه نگاه می کرد و حواسش نبود اینجا پادگانه چه فکرایی می خواست بکنه)  بعدش با دقت از کنارمون رد می شد و زیرچشمی موهای زاید رو چک می کرد؛ البته خدا رو شکر فقط به موهای نواحی فوقانی بسنده می کرد:) . با توجه به شرایطی که گفتم به نظر می رسه بهتره یک اتاقِ اپیلاسیون به همراه یک اپیلاسیونْ کار ماهر هم در هر پادگان در نظر گرفته بشه! والا! آخه ما هیچ مکان امنی برای انجام این کارها نداشتیم. اصلا ما حموم هم که می خواستیم بریم نمی تونستیم با خودمون تنها باشیم. نه توی آموزشی نه توی پاسگاه. اصلا حریم خصوصی توی سربازی معنی نداره. هر جا هستی همیشه یکی دیگه هم کنارته حتی تو حموم. حموم ها به صورت عمومی بود و مجبور بودی با حداقل لباسِ ممکن در کنار بقیه دوش بگیری. یه بار زیر دوش بودم (با همون حداقل لباس ممکن) و داشتم شامپو میزدم و چشامو هم بسته بودم و شادمانه از دوش آب گرم لذت می بردم و غرق رویاها و آرزوهایی که توی اون شرایط نمی شد بهش دست پیدا کنی بودم که یهو چشامو باز کردم دیدم فرمانده با لباس جلوم سبز شد. ای بابا! حتی توی حموم هم دست از سر ما برنمیداره. اول تو چشام نیگا کرد و بعد نگاهش رو چرخوند سمت همون حداقل لباس ممکن. همونطور که داشتم آب دهنم رو قورت میدادم با خودم فکر می کردم یعنی الان می خواد به چی گیر بده؟ خب همون حداقل لباس ممکن رو هم پوشیدم دیگه. برداشت گفت این چیه پوشیدی؟ (یعنی نباید می پوشیدم؟) مگه نگفتم از لباس زیری که بهتون دادیم باید استفاده کنید؟ فقط تنها خوشحالیم این بود که این دفعه به خاطر این حداقل لباسِ ممکن لغو مرخصی نشدم.

شاید دوست داشته باشید بخوانید:
خاطرات سربازی من

 

5 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

    1. این اتفاقات برای من افتاده بود. البته سربازی و شرایط و قوانین هر پادگان می تونه متفاوت باشه و شاید کسی اصلا برای مرخصی گرفتن با چنین داستان هایی رو به رو نشه.

  1. آره سرباز شدم .
    من الان 40 روز از آموزشیم گزشته اون چیزایی که شما گفتی سر ما در نیاوردن خداروشکر ولی سختیش اینه که ساعت سه و نیم بیدارت میکنن و غیر از ناهار و شام و صبحونه هیچ چیز دیگه ای نمیدن بخوریم. این جا بیشترین سختی که میکشیم بی خوابی و گرسنگی و تشنگیه؛
    من از کاشان هستم و آموزشیم 04 بیرجنده؛

    1. آره خب شرایط توی هر پادگان می تونه متفاوت باشه و سختی ها توی هر پادگان متفاوت هست.

دیدگاهتان را بنویسید