وقتی نیچه گریست

بالاخره بعد از مدت های طولانی کتاب وقتی نیچه گریست رو خوندم، فکر کنم حدود یک ماه طول کشید. نمی دونم چرا اینقدر توی خوندن کند هستم ولی واقعا حیفم میاد سریع یه کتاب رو بخونم. دوس دارم بعد از هر پاراگراف چند لحظه صبر کنم و در مورد حرفاشون بیشتر فکر کنم تا کامل بتونم جذبشون کنم. مخصوصا این کتاب که یکم تِم فلسفی هم داره و آدم رو مجبور به تفکر میکنه. من قبل از مطالعه این کتاب هیچ شناختی نسبت به نیچه نداشتم و هیچ کتابی هم ازش نخونده بودم. با خوندن این کتاب انگیزه پیدا کردم تا در مورد نیچه و کتاب هایی که نوشته بیشتر بخونم. داستان این کتاب هم ترکیبی از واقعیت و تخیل هست. شخصیت ها کاملا واقعی هستند مثلا نیچه که یه فیلسوف معروف آلمانی هست، فروید که یه رواشناس و روانکاو بوده که حتما اسمشو شنیدین، دکتر برویر که یک پزشک معروف وینی بوده که با فروید در کارهای تحقیقاتی در مورد هیسرتی همکاری می کرده، لوسالمه، برتا.  واقعا یه روزی وجود داشتند و کارهای بزرگی رو هم توی دنیا انجام دادند ولی به شکلی که در این داستان روایت شده واقعا با هم ارتباطی نداشتند. دکتر اروین یالووم، نویسنده کتاب، که خودش یه روانشناس هم هست معلومه که با مدل ذهنی این اشخاص کاملا آشنایی داشته، چرا که با قدرت تخیل قوی خودش به خوبی تونسته تصمیم های احتمالی اونا رو در دنیایی که خودش خلق کرده حدس بزنه. با خوندن کتاب به شدت با دکتر برویر و نیچه همدردی کردم چرا که توی موقعیت مشابه قرار گرفته بودم و کاملا می فهمیدم چه دردی رو دارن تحمل می کنن. این کتاب علاوه بر اینکه یک کتاب خیلی قوی ادبی و فلسفی محسوب میشه، می تونه برای افرادی که دچار وسواس فکری هستند یا خیلی از مرگ و نابودی و پیری می ترسند هم راهگشا باشه. در آخر هم جملات زیادی از این کتاب رو در زیر آوردم که خیلی دوسشون دارم. هرچند خیلی زیاده ولی فکر کنم حداقل برای من یادآور روزهای خوبی است که صرف خوندن این کتاب ارزشمند کردم.

 

آن شو که هستی.

چیزی که مرا نکشد نیرومند تر می کند.

افسردگی بهایی است که آدم برای شناخت خود می پردازد.

هر چقدر عمیق تر به زندگی بنگری، به همان مقدار هم عمیق تر رنج می کشی.

عشق جنسی مساله مبارزه بر سرمالکیت و قدرت است، شخص عاشق می خواهد در خاتمه اقتداری مطلق بر روی روح و جسم شخص مشتاق داشته باشد.

مطیع دیگران بودن ساده تر از فرمان دادن به خود است.

تا وقتی وجود داریم مرگی وجود ندراد. وقتی مرگ آمد ما دیگر وجود نداریم.

چیزهایی هست که آدم آن ها را تنها نزد دوستانش اعتراف می کند و بعضی چیزهایی را حتی به آنها هم نمی گوید و مسایلی هست که آدم حتی پیش خود اعتراف نمی کند.

مونتنی همیشه داشتن اتاقی با چشم انداز گورستان را توصیه می کند چرا که این کار مغز انسان را آزاد نگه می دارد و حس انسان را از توجه به جزییات زندگی باز می دارد.

آدم نمی تواند بدون اینکه چشم هایش را روی زشتی های زیر پوستی مثل خون، رگ، چربی، عضلات و مدفوع ببیند زنی را دوست داشته باشد. فیزیولوژی تنفرانگیز است. عاشق نیازمند یک نگاه با دیدی به شکلی غیرواقعی مثبت است، او باید حقیقت را انکار کند. من خواب عشقی را میبینم که بیش از اشتیاق دو انسان برای تصاحب یکدیگر است به طوری که دو انسان را با یک عطش مشترک والا به هم مربوط می کند.

من این را یاد نمی دهم که باید مرگ را تحمل یا با آن مقابله کرد، این کار مستقیما منجر به فریب خود می شود. نظریه من این است: به موقع بمیر. کسی که به موقع و کامل زندگی کند وحشتی از مرگ نخواهد داشت. کسی که هرگز به موقع زندگی نکند قادر نخواهد بود به موقع بمیرد. پیروز و کامل زندگی کن. اگر آدم کامل زندگی کرده باشد از مرگ وحشتی نخواهد داشت. اگر به موقع زندگی نکند نمی تواند به موقع هم بمیرد. آیا خودتان زندگی کرده اید یا خود را به دست زندگی سپرده اید؟ آیا این را می خواستید.

حالات امکان پذیر جهان محدود و زمان نامحدود است. پس نتیجه میگیریم که تمام حالات امکان پذیر باید رخ داده باشد و وضعیت کنونی نشان دهنده یک تکرار است. درست مثل وضعیتی که از سر گذرانده ایم یا خواهیم گذراند و غیره. بازگشت به گذشته مثل پیش رفتن به طرف آینده است. در درون این زمان بی پایان همه ترکیبات تمام رویدادها که تشکیل دهنده جهان هستند بی نهایت تکرار شده اند مثل یک تاس بازی بزرگ.

هرعملی که انجام می دهم و رنجی که می کشم تا ابد مرتب تجربه خواهم کرد. باید آماده باشید هر تصمیمی که میگیرید برای ابد بگیرید. بازگشت ابدی وعده نامیرایی را نمی دهد. هرگز نباید به خاطر وعده های پوچ یک زندگی دیگر در آینده زندگی کرد یا زندگی را خراب کرد. تنها این زندگی و این لحظه ابدی است. دیگر بعد از آن زندگی وجود ندارد، هدفی نیست که زندگی به طرف آن متمایل باشد و محکمه ای هم وجود ندارد. این لحظه تا ابد به طول خواهد انجامید و شما تنها تماشاچی خود هستید.

انسان برای اینکه بتواند چیزی والاتر از خود بسازد، باید ابتدا خود را ساخته باشد در غیر این صورت فرزندانی با تمایلات نفسانی بار می آورد تا تنهایی یا خلا اطراف خود را پر کند. اشتباه است که انسان به علت نیاز، تنها نبودن و معنایی به زندگی بخشیدن بچه دار شود.

زناشویی نباید زندان باشد بلکه باید باغی باشد که چیزی والاتر و بزرگتر در آن رشد می کند.

طوری زندگی کنید که بتوانید تصور آن را بپسندید. به موقع زندگی کنید و به موقع بمیرید.

جسارت تغییر عقیده را داشته باشید.

این زندگی، زندگی ابدی شماست.

نباید گذاشت زندگی، انسان را تحت کنترل خودش قرار بدهد، در این صورت انسان در چهل سالگی احساس می کند هرگز زندگی نکرده است.

برای اینکه دو نفر برای هم خوب باشند، هر کدام ابتدا باید برای خود خوب باشد. تا موقعی که متوجه تنهایی خود نشویم از دیگری به عنوان سپری برای تنهایی خود استفاده می کنیم. فقط کسی که بتواند مثل عقاب شجاعانه زندگی کند قادر است به دیگری عشق پیشکش کند. فقط او توانایی دارد که آرزوی یک وجود متعالی را برای دیگری داشته باشد. زناشویی که انسان نتواند از آن صرفنظر کند محکوم به شکست است.

مهم این است که مجبور نباشید افسوس گذشته را بخورید.

تنها واقعیت والا این است که هر کس برای خود پیدا کند.

اطمینان دارم کاملا لازم است درست درک نشوم. حتی بالاتر از این، من باید به آن حد برسم که بد فهمیده و مورد تنفر واقع شوم. درست همین نشان دهنده این است که در راه درستی هستم.

تمام ما سگ های وحشی داریم که از شدت شوق و هوس در زیر زمین هایمان پارس می کنند.

من به برتا تمایل نداشتم، بلکه معانی بسیاری را هم که به او نسبت می دادم که کوچکترین ربطی به او نداشت، دوست داشتم.

پاسخ دهید